تبليغاتX
آتش زیر خاکستر

آتش زیر خاکستر

سوتی صبـــــــــــــــــــــــــــــــــــا

 

می خوام این دفعه سوتی صبا رو بهتون بگم که البته اگه صبا جون دستش به من برسه حتماً

 خفم می کنه!پس اگه یه مدت دیدین پیدام نیست برای شادی روح من یه فاتحه بفرستین

 
و اما سوتی صبا......................

 

اون شب که این اتفاق افتاد تو اتاق خوابگاه بودیم(من وصبا و فرزانه )


طبق معمول صبا جون داشت از خانواده شوهرش( مخصوصاً از دست زن داییش) اتفاقایی که

 افتاد پیش فرزانه گله می کرد.(مادر شوهر شو نمی گما زن دایی آخریش و می گم) در واقع

 زن دایی آخری صبا خیلی نسبت بهش حساس بود آخه دختر خاله همین زن داییش جاری

صبا می شه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/28ساعت 1:7  توسط نیلوفر   | 

اتاق خواب در دریا

 

تابستون امسال که رفتیم دریا مثل همیشه رو شنهای ساحل یه جا واسه نشستن پیدا کردیم

 و بساطمونو هم همونجا پهن کردیم

رو به روی دریا نشستن و حتی یه چایی خوردن خیلی حال میده

دریا خیلی شلوغ بود و از اونجایی که مواج بود پرده هایی که برای جدا کردن قسمت شنای

 آقایون و خانومها بود و بالا کشیده بودن

اما جمعیت که مشخص بود اکثرشون مسافرن این چیزا براشون مهم نبود و با لباس هم رفته

 بودن تو آب

زن دادشم بغل دستم نشسته بود

با دستش تکونم داد و گفت:

نیلو اونجا رو ببین

من هم به دنبال مسیر نگاه زن داداشم سوژه موردن نظر و پیدا کردم

چه سوژه ایی هم بود!!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/12ساعت 0:39  توسط نیلوفر   | 

زنه عباس

 

دوستم صبا که همکلاسی دوران دانشگاهیم بود از اون دخترای سیاستی

 هست که از بچه 3 ساله تا آدم 70 ساله ازش حساب می برن

خلاصه سال سوم که بودیم نامزد کرد

اونم با پسر داییش!!!

وقتی جشن نامزدیش رفتیم من و یکی دیگه از دوستام رفتیم پیش عروس خانوم  مشغول

 حرف زدن بودیم که خاله آخری صباجون با پسر شیطونش برای تبریک گفتن اومدن پیش صبا

وقتی نزدیک شدن یه دفعه پسر کوچولو گفت: سلاااااااااااام زنه عباس!!!!!!!!!!

من که از حرف بچه تعجب کردم به صبا گفتم این چی می گه؟

صبا گفت وقتی قضیه من و عباس جدی شد خالم به ابوالفضل گفت که

 آبجی صبا داره عروس می شه

می خواد با عمو عباس ازدواج کنه

ابولفضل که 4 سالش بود پرسید ازدواج کنه یعنی چی؟

مامانش گفت یعنی می خواد زن عمو عباس شه

خلاصه این حرف خاله ی صبا باعث شد که ابولفضل اسم آبجی صبا رو یادش

 بره و به جاش صداش کنه زنه عباس

حالا هر چی صبا بهش چشم غره میره که صدام کن آبجی صبا ابولفضل

 ابروهاشو میندازه بالا می گه زنه عباس

خلاصه صبا خانوم به این سیاستمداری ، پیش این وروجک کم آورد

البته کاملا معلومه که ابولفضل چون فهمید صبا به این کلمه حساسه هی

 به این اسم صداش می کنه

حتی پشت چشم نازک کردنای صبا هم تاتیری نداره

 

           خدا نکنه این بچه ها یه نقطه ضعف ازت بگیرن

                               آبروتو می برن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/12ساعت 0:12  توسط نیلوفر   | 

عروسی به یاد ماندنی!!!!!!!!!!!!

سلام دوستای گلم

 

ایندفعه خواستم یکی اتفاقای عبرت آموزی که تو زندگی خودم دیدم و بهتون بگم

این اتفاق برای زن داداشم افتاد

یه روز که تو خونمون بی خبر از دنیای خبیث بعضی از آدما نشسته بودیم گوشی زن داداشم

 شروع به زنگیدن کرد

که دیدم زن داداشم هر بار می گه به خدا من این و نگفتم اصلا منظورم این نبود و کلی داشت

برای کسی که پشت خط بود توضیح می داد

وقتی گوشی قطع شد زن داداشم شروع به گریه کردن کرد

وقتی ازش پرسیدیم چی شد گفت که دفعه قبل که رفته بود خونه داییش سر یه مسئله که

در رابطه با دختر خالشون بود یه نظری داد و کمی در این رابطه حرف زد

و از اونجایی که زن دایی و دختر دایی زن داداشم از اون دسته از آدمایی هستن که جلوت

مثل فرشتهان و پشت سرت از صدتا دشمن هم بدترن میرن و به دخترخالش ده تا حرف به

گفته های فاطمه (زن داداشم) اضافه می کنن می شینن واسه دخترخاله جان دلسوزی

بی خود می کنن که آره دیدی فامیل بود پشت سرت این و گفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 23:39  توسط نیلوفر   | 

داستان واقعی (لطفا نترسید عبرت بگیرید)

 

یه داستان کوچولوی ترسناک ازجوون های جاهل و براتون می گم که برای بعضی هادرس عبرتی بشه؛
همین چندسال پیش چندتا دوست همکلاسی باهم دیگه راه می افتن برای گردش وتفریح اونم نیمه های شب توبرّوبیابون؛
کارشون کشتن کفترچاهی بود یکی یکی به چاه سرکشی می کردند وکبوترهای بیچاره رونصف شب بیرون می کشیدن ومی کشتن؛
تابه یه چاه قدیمی رسیدن
ازاین جابه بعدش خیلی دل شیرمی خوادبگه چی شدچون راوی اصلی قصه که الان به سن وسال پیری رسیده یه بیماری داره که خدابهش رحم کنه؛
خلاصه چاه عمیق بود وجوون های دل خوش(الکی خوش) بگیم بهتره! تصمیم جدی گرفتن یکی روبفرستن داخل چاه تاکبوترها روبیرون بفرسته
دلویی بستن به دهانه چاه ویکی ازداوطلبها رفت توچاه؛
یه کم که گذشت صدای جیغ وفریادبلند شد که به دادم برسین منوخوردن!
اولش که دوستای صمیمی ومنتظرشکارکبوترای چاهی باورنکردن گفتن ازتاریکی ترسیده اما وقتی صدا قطع شد ترسیدن ودلوروبالا کشیدن!
چشمتون روزبدنبینه به قولی مسلمون نشنوه کافرنبینه اسکلت بالا اومده بود معلوم نشد جن بوده یا موجود دیگه ای که حسابی به چشم وصورت واعضای بدن رحم نکرده ودریک کلام اونوخورده!
راوی می گه:من لکنت زبون گرفتم ازاون روز نمی تونم خوب حرف بزنم بیشترشبا هم کابوس می بینم؛
یکی ازدوستام سکته کرد وافتاد یکی دیوونه شدسربه بیابون گذاشت وهنوزکه هنوزه ازتاریک شدن هوا می ترسم؛
درسی که می گیریم اینه که اذیت کردن به هرموجود جانداری تقاص داره وخدا می دونه چه بلاهای دیگه ای سرآدم درمی آره
جوون عاقل باش!
غافل ازعمل نشو!
هرعمل اجری وهر…

 

                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 23:14  توسط نیلوفر   | 

داستان عبرت آموز

 

 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 23:58  توسط نیلوفر   | 

اشک

 سلام دوستای گلم  

ببخشید اگه یه مدت نتونستم بیام به وبتون سر بزنم

آخه یه اتفاقایی برای پسر کوچولوی همسایمون افتاده بود

چند وقت پیش تو یه بعد ازظهر یه بارون شدید تو شمال اومد

جالب این بود که صبح و ظهر هوا آفتابی و خیلی هم خوب بود اما

 حوالی ساعت 3 یه دفعه آسمون سیاه شد جوری که اگه کسی

ساعت و نمی دید فک می کرد اذان مغرب و هم گفتن !

اون روز از قرار معلوم همسایمون میرن جنگل

اون جنگلی که رفتن یه شیب به سمت بالا داشت و کسایی که واسه

 تفریح میان اونجا همون اوایل جنگل مستقر میشن اما همسایمون

 خیلی بالاتر از اون مکان میرن پدر خانواده همراه دو تا پسر 14 و 7 سالش

 واسه گردش میره به داخل جنگل وقتی بارون میاد معلوم نیس کجا میرن

 که یه دفعه سیل از پشت سر غافل گیرشون میکنه پدرو پسر 14 ساله رو

 یه جا پرت می کنه و اون بچه 7 ساله و با خودش به سمت پایین می بره

اون روز نتونستن بچه رو پیدا کنن

نمی دونین بچه ها اون شب پدر مادرش چی کشیدن

مامانم اینا رفته بودن خونشون و دلداریشون میدادن اما ...

فردای اون روز بچه رو پیدا کردن تا نصف بدنش تو گل و لای بود و دستاش

 به سمت بالا انگار می خواست از یکی کمک بگیره اما کسی و پیدا نکرد

چشماشم باز بود

زن همسایمون انقدر گریه کرد که دیگه از چشاش اشک نمیومد

تو این چند روز هر بار که می رفتیم خونشون به جز گریه کاری نمی تونسیم بکنیم

خیلی اعصابم بهم ریخته بود

حتی حوصله خودمم نداشتم

دیروز پسر 14 سالش از بیمارستان مرخص شد

برام جای تعجبه آخه تو جنگل چه جوری سیل میاد!

شاید اونا جایی بودن که زیاد دارو درخت نداشت

نمی دونم خدا عالمه

 

                   (( امیدوار هیچکی عزیزشو از دست نده))

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 0:19  توسط نیلوفر   | 

چند سخن از بزرگان درباره زندگی

 

 

**آدم درستکار به خاطر یک قطعه استخوان خود را به سگ تبدیل نمیکند . ضرب المثل دانمارکی

 

**آدم  فقیر حق بی شعور بودن و احمق بودن را ندارد . لاروشفوکولد

 

**وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد ، دلیلش آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید . مارسل پیره وو 


 

**آدم ها فقط در یک چیز مشترکند : متفاوت بودن . رابرت زند



**انسان های معمولی 50%از وقت خود را صرف معاشرت ها و انجام کارهای شخصی بیهوده می کنند . شما چطور؟ . برایان تریسی

 

**زندگی مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی است که زیبا هست ولی درک معنای آن مشکل است . آلدوس هاکلی

 

**سعادت دیگران بخش مهمی از خوشبختی ماست . ارنست رنان

 

**بعضی صلیب را روی گور خود می گذارند و برخی آنرا لنگر کشتی می سازند . کولستون



**افتادن در گل و لای ننگ نیست. ننگ در این است که آنجا بمانی.
مثل آلمانی

 

 **مانند آسمان بخشنده ومانند زمین افتاده باش ، رمز زندگی همین است. مولیر

 

** انسان بدرستی همان میشود که به آن فکر میکند .فلورانس نایتینگل

 

 **شما دل به یار خود بسپارید ، ولی نه برای نگهداری آن ، زیرا فقط گرمی زندگی است که می تواند دلها را حفظ کند.جبران خلیل جبران

..............................................................................................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 0:39  توسط نیلوفر   | 

 

 

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن


ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن


خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه


لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه


يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند


يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند


تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو


هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو


خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم


نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم


نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم


از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم


نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني


تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني


تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم


تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم


خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني


طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ !!!!!!!!!!

 

ترانه ایی از حامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 19:56  توسط نیلوفر   | 

تصاویر جالب

 

 

 

 

 

incredible trees

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/09ساعت 0:53  توسط نیلوفر   |